Back to Main Page


جناب آقاي دكتر هژبري عزيز
با سلام،
شرح ماوقع در خصوص اينجانب و،پسرم در فرودگاه لس آنجلس به قرار زير مي باشد:

در تاريخ دوم اوت سال 2006 از طريق مسكو و با هواپيمايي ايرفلوت پرواز شماره 321 ساعت 16 به همراه شش نفر ديگر از دوستان وارد فرودگاه لس آنجلس شديم با توجه به زمان حركت از تهران بيش از بيست و هشت ساعت در راه بوديم.

در هنگام ورود به لوس آنجلس سه افسر مهاجرت مقابل درب ورودي مشغول كنترل گذرنامه ها بودند و افرادي كه داراي گذرنامه ايراني بودند را متوقف و با ليستي كه داشتند كنترل مي كردند،تعداد ما هشت نفر بود كه افسر مهاجرت توضيح داد از طريق سفارت دبي به آنها اعلام شده است كه ويزاي ما باطل است ،علت را جويا شديم وليكن هيچ توضيحي ندادند. پس از آن ما را به دفتري كه مربوط به اداره مهاجرت بود راهنمايي كردند ، همگي ما دچار بهت و حيرت شده بوديم. درپرسش به اين سوال که دليل اينکار چيست ؟ تنها پاسخشان اين بود كه ما هيچ اطلاعي نداريم.

پسر كوچكم كه با ذوق و شوق فراوان و به اميد ديدن ديزني لندو... آمده بود با شنيدن اين حرفهابشدت ناراحت شده بود.پس از حدود 18ساعت پروازوگذراندن 10ساعت در سالن ترانزيت؛ بيخوابي و گرسنگي بي تحمل شده بود.از اتفاقات پيش آمده خيلي ترسيده بود. مدام سوال ميکرد چي شده؟ چرا اينها اينطورميکنند؟ کمرم دردميکنه ؛ خسته هستم ؛ پاهام دردگرفته؛ گرسنمه ؛ خوابم مياد ؛ کي تموم ميشه ؟ و.......وده ها سوال ديگر. هرسوال براي من(که ناراحتي قلبي و گرفتگي عروق دارم) و درمقابل آن امکان عمل نداشتم يک فشارروحي بودومي بايست پسرم رابه نحومطلوب توجيه کنم.

پس از ورود، افسر سياهپوست و قوي هيكلي دستكش به دست من را به اطاقي راهنمايي كرد و شروع به جستجوي بدني من كرد ،تا به حال به اينصورت تفتيش نشده بودم نحوه جستجو به گونه اي بود كه انگار با يك مجرم طرف هستند، اين عمل براي كليه همراهان نيز انجام پذيرفت البته تفتيش خانمها توسط پليس زن صورت مي گرفت.

بعد از اين مرحله ، سوال و جوابها شروع شد، . سپس انگشت نگاري و گرفتن عكس انجام شد.

كل اين مراحل براي ما تا ساعت 1.5 بامداد و براي دوستانم تا سه بامداد به طول انجاميد در تمامي اين مدت ازساعت 18 تا ساعت 1.5 بامداد ما را در يك اتاق دربسته نگه داشته بودند و درصورت نياز به دستشويي به همراه يك افسر پليس ما را به دستشويي مي بردند ،اين كار را در حضور مسافران ورودي به LA انجام مي دادند كه همگي ما را با تعجب و به عنوان مجرم نگاه مي كردند،حتي پسر13ساله ام نيز از اين امر مستثني نبود و فشار روحي زيادي در آن لحظات به ما وارد شد.

براي من و همراهان تحمل چنين برخوردي وحشتناك بود ، هر يك از همراهان در كشور عزيزمان ايران داراي جايگاهي معتبر بوده و هيچيك از ما تاكنون با پليس كشور خودمان مواجه نداشتيم حال در كشوري غريب به مانند يك مجرم با ما رفتار مي كردند، بسيار براي خودم ،خانواده ام و همراهان متاسفم كه چنين برخوردي را به اجبار مي بايست تحمل مي كرديم و حق هيچ گونه اعتراضي نيز نداشتيم.

درساعت 1 بامداد يک افسر مراصداکردوگفت پسرتان چون زير15سال سن دارد ازنظرقانوني ويزايش باطل نشده وبراي ورودش منع قانوني وجود ندارد واگر بخواهد به تنهايي مي تواند وارد امريکا شود.ودر پاسپورت پسرم مهراجازه ورودواقامت تاتاريخ اول فوريه 2007رازد.اينکار کمي باعث دلگرمي وآرامش پسرم شد.

ساعت 1.5 بامداد دونفر مامور پليس سياه پوست و واقعا قوي جثه جهت بردن ما به هتل آمدند ، ظاهرا لطف آمريكايي ها شامل حال ما شده بود، علت آن هم داشتن فرزند زير 15 سال بود،اما غافل از اينكه طريقه هتل بردن آنها وحشتناك تر از نگهداري ما در آن اطاق بود ، ماموران پليس ما را به طرف يك خودروي بدون پنجره هدايت كردند و پس از سوار كردن در ها را از پشت قفل كردند،داخل خودرو بسيار تاريك بود و براي ما كه تا كنون با چنين مسائلي مواجه نشده بوديم بسيار ترسناك بود، پسرم بسيار ترسيده بود و من به او دلداري مي دادم ، اما واقعيت اين بود كه با توجه به برخورد اوليه اطميناني از اينكه ما را به هتل مي برند نداشتيم .، به راستي اگر درآن لحظه حال يكي ازما يا همراهان ما به هم مي خورد تكليف چه بود؟ پسرم مي گفت اينها که بمن ويزاي ورود داده اند چرا اينکارهارا ميکنند.؟.مدت 15 دقيقه كه به اندازه 15 ساعت گذشت در همان محل ايستادند بعد حركت كردند ما از شهر چيزي نمي ديديم.، پس از گذشت 20 الي 25 دقيقه ،در محلي ديگر به مدت 15 دقيقه ايستادند؛ بعد دوباره حركت كردند اينبار پس ازمدت مدت بيست دقيقه اتوموبيل توقف كرد .صدايي بگوش نمي رسيد ديگر واقعا ترسيده بوديم ، شما خودتان را جاي ما بگذاريد ،تمامي اين مدت ها و تمامي اين توقف ها براي ما رعب آور بود و هرلحظه دعا مي كرديم اي كاش از آن محل بيرون نيامده بوديم به نظر آنجا امن تر بود.

به هرحال پس از گذشت مدتي طولاني ساعت سه بامداد ،ماشين خاموش شد و آن دو مامور سياه ما را به هتلي بردند که صبح متوجه شديم درمحله چيني ها است (تابلوي اژدها يا"دراگون" داشت) ، در هتل دو مامور ديگر آمدند و ما را تحويل گرفتند ، آنها در اتاق ما بودند و ما را زير نظر داشتند .يکي از ماموران تمام حرکات مارا در دفترچه اي يادداشت ميکرد. تلويزيون روشن بود و با صداي بلند برنامه پخش مي كرد و ماموران نيز مشغول تماشاي برنامه بودند و هر حركت كوچكي كه ما مي كرديم بالاي سر ما حي و حاضر بودند، حتي اجازه كنار پنجره رفتن هم نداشتيم.پسرم ميگفت چرا تلويزيون را خاموش نمي کنند من بخوابم؟ چرا نوراتاق را کم نمي کنند؟باانهمه صدا وصداي پي درپي تلفن اتاق و موبايل ماموران من نميتوانم بخوابم.به اواميد ميدادم فردا که رفتي امريکا وجاهاي خوب راديدي خستگيت درميآيد.واين وعده کمي اورا آرام ميکرد.بهرحال بهرجان کندني بود نيمه شب را به صبح رسانديم. واقعا احساس بدي نسبت به خودمان پيدا كرده بوديم كه مگر چه كاري انجام داده ايم كه اينگونه مي بايست از ما مراقبت شود.وجسما"وروحا"درعذاب واضطراب باشيم.

ساعت هفت صبح گفتند آماده باشيد ساعت هشت مي آيند دنبال ما ، اينبار دو مامور آمدند و با خودرويي مشابه خودرو شب قبل ما را به فرودگاه برگرداندند. درآنجا ازافسرپليس سوال کردم:ديشب گفتيد پسرم ويزايش باطل نشده واجازه ورود داردودرپاسپورت اومهرورود زديد؛ اقوام کي مي توانند بيايند دنبالش تاباآنها برود؟افسر فوفوق رفت وپس از حدود نيم ساعت برگشت وگفت تصميم عوض شد ويزاي اورا هم باطل کرديم.اونيز برميگردد.مهر ورود در پاسپورت را خط زده بودند و نوشته بودند "به اشتباه مهر شده" (STAMPED IN ERROR) باگفتن اين موضوع پسرم که کمي آرام شده بود بهم ريخت وبه شدت عصبي شد.ميگفت :اينها مارا دست انداخته اند و ميخواهند ما را اذيت کنند.چرا بيخودي مرا بازيچه قرار دادند ؟بهرحال غير از دلداري او کاري از دستم برنمي آمد. اينکار عجيب به روحيه اوآسيب زد و سبب افسردگي او شد .

از ساعت 9.5 صبح تا ساعت شش و نيم در اطاق در بسته به انتظار پرواز نشستيم ، تنها اميدمان پرواز به مسكو بود غافل از اينكه لحظات سخت ديگري در انتظارمان است.

واقعا تصوراتي كه از اين سفر داشتيم با آنچه كه بر سرمان آمد قابل مقايسه نيست ، در تمامي اين مدت تنها غذاي ما آب و بيسكويت بود هرقدر به آنها مي گفتيم اجازه بدهيد با پول خودمان غذا براي بچه ها تهيه كنيم اجازه نمي دادند،تصور كنيد بعداز گذشت 48 ساعت بي خوابي و بي غذايي يك كودك هفت ساله وسيزده ساله چه حالي دارند.آيا اين رعايت حقوق انساني وبشري است؟

در تمامي اين مدت با توجه به سن همراهان كه هم بالاي 45 سال و هم زير 15 سال وجود داشت يكبار هم نپرسيدند آيا بيماري خاصي داريد؟علي رغم اينکه من گرفتگي عروق قلبي دارم (سوابق پزشکي موجود است)وروزانه سه بار ازداروهاي نيتروکانتين؛ پراپرانولول وآسپرين استفاده ميکنم ولي آنها اجازه ندادند از داروهايم استفاده کنم.،

در زمان بازجويي سوالات آنها در ارتباط با علت حضور و... و حتي در مرحله آخر پيشنهاد پناهندگي نيز داده شد البته نه به صراحت بلكه به اين صورت عنوان کردند : سه راه پيش پاي شماست 1- به دلخواه خود تقاضاي بازگشت نماييد.2- توسط اداره مهاجرت امريکا اخراج شويد.3- تقاضاي پناهندگي کنيد.

به هر حال لحظه موعود فرا رسيد و با اسكورت پنج يا شش پليس مارا تحويل هواپيما دادند و پاسپورت و بليطهايمان را نيز به ما ندادند و وسايل ما را نيز بدون آنكه سوال كنند آيا چيزي احتياج داريد يا نه تحويل هواپيمايي دادند، نحوه برخورد آنها به گونه اي بود كه مسافران و خدمه هواپيما در تمام طول مدت پرواز فكر مي كردند يك عده مجرم همسفرشان هستند.

پس از رسيدن به فرودگاه مسكو باز هم مشمول لطف پليس فرودگاه شديم و جدا از ساير مسافران و بدون آنكه پاسپورت ،بليط و وسايلمان را تحويل دهند با وسيله جداگانه اي به سالن ترانزيت هدايت شديم در مسكو نيز به دليل عدم وجود پرواز مجبور بوديم يك شبانه روز ديگر در سالن ترانزيت بمانيم و هرچه اصرار كرديم كه اجازه بدهند در هتلي اقامت كنيم ميسر نشد و با توجه به اينكه هيچ وسيله اي يا لباسي مناسب با هواي مسكو نداشتيم شب را در سالن ترانزيت و با بدترين شكل ممكنه به صبح رسانديم وتا صبح از سرما نتوانستيم بخوابيم..صبح همه سرماخورده بودند وحال خوبي نداشتند.

تا به حال ودر هيچيك از سفرهايي كه داشتيم با چنين وضعيتي مواجه نشده بودم و ازاينكه نمي توانستم هيچ كاري براي فرزندم انجام دهم شرمنده بودم و ازاينكه او را به اين سفر آورده بودم پشيمان بودم، البته مي دانستم كه من مقصر نيستم و تمامي اين بلاها به واسطه رفتار نادرست اداره مهاجرت آمريكا براي ما ايجاد شده است.

بالاخره پس از گذشت 26 ساعت موعد پرواز فرا رسيد و باز با همراهي مامور اداره مهاجرت به هواپيما انتقال يافتيم و بالاخره توانستيم پاسپورت و بليط هايمان را پس بگيريم.

در پايان تقاضا دارم نسبت به پي گيري و رسيدگي به اين مسئله و صدمات روحي و جسمي وارده به شرح زير اقدام لازم از طرف SUTA انجام پذيد:

  1. اعاده حيثيت به واسطه رفتاري كه با ما داشتند و به عنوان يك مجرم با ما برخورد كردند
  2. .
  3. علت لغو ويزا از طرف كنسولگري دبي و عدم اطلاع به موقع به ما با توجه كليه اطلاعات لازم جهت اطلاع رساني را داشتند.
  4. صدمات جسمي وتشديد ناراحتي قلبي بخاطر در دسترس نبودن داروها وفشارهاي عصبي.
  5. صدمات جسمي به خاطراينکه کف پاي پسرم صاف است و نبايد زياد سرپا بايستدو کمردرد گرفته است.
  6. صدمات جسمي وارده به واسطه بيش از 40 ساعت پرواز در مدت چهار روز،
  7. تغذيه نامناسب،بي خوابي و گذراندن يك شب در لس آنجلس تحت فشار و باز جويي و يك شب در سالن ترانزيت مسكو بدون هيچگونه وسيله مناسب جهت گرم كردن و استراحت
  8. صدمات روحي وارده ناشي از برخوردهاي انجام شده وتاثير نامطلوب آن بر ذهن فرزند خردسالم كه هنوز هم شبها با ديدن كابوس از خواب بيدار مي شود و در حال حاضر تحت نظر پزشك مي باشد.
  9. صدمات روحي وارده به پسرم و خودم به واسطه برخوردهاي صورت گرفته و تحقيرهاي انجام شده در انظار مسافران و خدمه هواپيمايي ايرفلوت..همچنين ايجاد استرس بخاطر دادن ولغو دوباره اجازه ورود پسرم به امريکا.
  10. تاثيرات منفي كنسل كردن ويزا در اخذ ويزا از ساير كشورها ،
  11. خسارات مالي وارده در خصوص هزينه هاي تهيه بليط ، رزرو هتل ،اخذ ويزاي ترانزيت و....
درخواست من ،پسرم رسيدگي به موارد فوق و جبران آنها مي باشد.